06

نقدي بر آنچه از کريشنا مورتي و مصفا آموختم

نقدي بر آنچه از کريشنا مورتي و مصفا آموختم

اغلب مکاتب شرقي از ذن بوديسم تا صوفي گري و عرفان مسلکي اسلامي تمام تاکيد خود را بر درون انسان گذاشته اند و محور شروع  و پايان سير و سلوک خود را در اين امر وقف کرده اند که انسان بايد خود را بشناسد و تنها وظيفه او همين است و با تاکيد بر اين اصل به گونه اي تجريد و جدا سازي انسان از جامعه، کار، سياست و دغدغه هاي اجتماعي او دست زده اند و گفته اند که انسان در تنهاييش، انسان است و وقتي در روابط پوچ اجتماعي غرق مي شود هرگز نمي تواند به هيچ آگاهي اصيلي دست يابد. تاکيد بيش از اندازه آنها بر درون گرايي اين مکاتب را به بيتفاوت ترين و لا قيد ترين مکاتب نسبت به دغدغه هاي اجتماعي دورانشان تبديل کرده است. اين طرز تفکر و بيتفاوتي اجتماعي در اغلب فيلسوفان جديد نيز وجود دارد. فيلسوفاني که مي توان آنها را بنيان گزاران و پيروان نهضت اگزيستانس نام نهاد؛ تنها به دغدغه وجودي انسان پرداخته اند و او را به عنوان يک وجود، قابل ارزش يافتند که بايد به بازيابي خود بپردازد که اين کار نيز عملی نیست که در بطن روابط اجتماعی قابل انجام باشد.(به جز برخي از آنها همچون گابريل مارسل، که براي جايگاه او در اجتماع اهميت قائل بودند و او را به عنوان موجودي اجتماعي و داراي تعهدات و مسئوليت هاي اجتماعي مورد بررسي قرار داده اند.) کريشنا مورتي علي رقم اينکه خودش را از هرگونه وابستگي نسبت به هر دين و مکتبي جدا مي بيند از متاخرين مکتب ذن بوديسم مي باشد و اين را از مقايسه آموزه هايش با آموزه هاي اين مکتب مي توان درک کرد. اصالت زندگي ايده ايست که ازمطالعه آثار او در ذهنتان نقش مي بندد. او با پوچ انگاشتن تمام ارزش هاي انساني آنها را همچون کفش تنگي به پاي بشريت به تصوير مي کشد که راه رهايي او را بسته اند و او را اسير دغدغه هاي بیهوده کرده اند که از اجتماعش به او تحميل شده است و او نيز بدون هيچ اختياري آنها را همچون مرده ريگي پذيرفته است. او با چنين برداشتي از ارزشها؛ انسان را در تمام طول تاريخ، درگير جنگهاي عبث قبيله اي، قومي، ديني و ايدئولوژيک دانسته است و ذهن انسان را همواره اسير باور هاي پوچ و غير مفيد دانسته که در شلوغي آنها خود را گم کرده و با پناه بردن او به اين ارزش ها و باورها و ساختن قلعه و حصار ذهني در حال فرار از خويشتن است، انسان نمي تواند با خود تنها باشد زيرا اين تنهايي به او احساس پوچي و بي ارزشي مي دهد. به تعبير او، تمامي حرکات انسان اسير (او بر اين اعتقاد است که به جز معدودي  تمامي انسان ها اسيرند) بي ارزش است و اگر در شرايط ديگر و جامعه ديگر بود بي شک به گونه اي ديگر رفتار مي کرد و باور هاي اخلاقي او را همان چيز هايي شکل مي داد که در آن اجتماع معتبر بود. راهي که او براي نجات از اين همه قيد و بندها و وابستگي ها و دوندگي هاي بيهوده براي کسب ارزشهاي اجتماعي به ما پيشنهاد مي کند تنهايي، سکوت و آگاهي اي است که از اين سکوت به ما مي رسد، اين آگاهي بر خلاف تمام علوم و فنوني است که با تلاش کسب مي شوند؛ راه کسب اين آگاهي بي تلاشي است، زيرا هرگونه تلاشي که براي کسب حقيقت انجام بگيرد بر پايه و انگيزه ي يک ايده است که از اجتماع و اتوريته هاي حاکم بر ذهن (که آن هم بر گرفته از ارزشهاي اجتماعي است ) شکل گرفته و اين خود تلاشي کور است و انسان با نيتي پوچ دست به چنين عملي زده است و در واقع عمل او نمايشي است. و با اين تعبير هر گونه تلاش انسان را دست و پا زدني بيهوده مي داند، فراخوان او که انسان را به سکوت و رها شدن از تعلقات و قيد و بندهاي اجتماعي مي خواند بر پايه ي اين تلقي و برداشت از رفتار انسان شکل گرفته است که تمام زندگي او نمايشي و تمام اخلاق او اعتباري است.

در نقد ايدئولوژي ها و جهتگيري هاي اخلاقي ديدگاه کانت همواره مفيد بوده است. کانت مي گويد که اگر مي خواهيد ببينيد که طرز فکر و نگرشي فلسفي تا چه ميزان درست است، در نظر بگيريد که تمام انسان های یک اجتماع اين طرز فکر را داشته باشند و ببينيد اين اجتماع به چه صورتي درخواهد آمد. اين نوع نقد، جامعه شناسانه خواهد بود. همواره در نقد افرادي که همه چيز را زير سوال برده اند با اين مشکل مواجه ايم که آنها از ارائه هرگونه ايده و تصوير از آنچه درست است پرهيز مي کنند تا نتوان آنها را به نقد کشيد، آنها تنها به توصيف و نقد آنچه درست نيست پرداخته اند و در اين امر همواره تا حدودي حق با آنها است. کريشنا مورتي از اين گونه افراد است. او همچون نيچه کار خود را با زير سوال بردن اساسي ترين ارزش هاي انساني شروع کرده است. ولي با وجود اينکه هيچ ايده کلي به صورت رسمي از طرف او به ما ارائه نشده است اين امکان براي ما محفوظ است که بتوانيم پيشبيني کنيم انتظاري که او از پيروان مکتبش دارد چيست. او گرايش به طبيعت دارد بدون توجه به شرارتي که در برخي از همنوعان وجود دارد منکر کليه مسئوليت هاي اجتماعي انسان شده است و همه ي آنها را عبث پنداشته و پيشنياز هر حرکت درستي را رسيدن به رهايي از اتوريته ها و وابستگي ها دانسته است. و نسبت به هر عملی که قبل از این انقلاب درونی انجام می شود نگاهی عاقل اندر  سفیه دارد. پيامبر اسلام جهاد اکبر که همان خودسازي ، خودشناسي و به قول فيلسوفان اگزيستانس بازيابي است را پيش زمينه هرگونه فعاليتي نشمرده اند و به اين موضوع همراه با ديگر فعاليت هاي اجتماعي تاکيد داشتند. ايشان جهاد اکبر را بعد از جنگي که با مشرکان داشتند به مسلمانان امر کردند. ولي کريشنامورتي و پيرو ايراني او مصفا تمام فعاليت هاي انسان را پوچ انگاشته اند و بر اين پندار اند که تا انسان به آن درجه از اخلاص نرسد و به قول مصفا به اصالت خويش باز نگردد و اسير هويت فکري باشد هر عملي که از او سر بزند بيهوده است و هرگز قدمي در راه حق برنداشته است. گرفتاری به اين نوع ايده آليسم هرگز مطلوب نخواهد بود. نکته اي که قابل توجه است بي تفاوتي او نسبت به آن چيز هايي است که در ديد عرف مزموم است. او آنچه مزموم است را کاملا اعتباري در نظر مي گيرد و منکر وجود وجدان است و هرگونه نهيب وجداني را برگرفته از اتوريته هاي حاکم بر ذهن مي شمارد که انسان را در بند خود کرده اند. با اين طرز تفکر تنها چيز اصيلي که براي انسان مي ماند غرايز اوست و اولين خطري که در خواندن آثار او براي انسانها وجود دارد گرفتار شدن به گونه اي لااوبالي گري و گرايش به تيپ لش و هيپي و مجاز شمردن هرگونه عمل و خواسته است که با لفاظي فلسفي قابل توجيه است (البته اگر نيازي به اين توجيه مانده باشد). آنها تبديل به موجوداتي خواهند شد که هيچگونه مسئوليت اجتماعي ندارند و انجام هر عملي براي آنها مجاز است، زيرا شرم چيزيست که در وجود آنها از بين رفته است. (چون شرم حاصل فشار اتوريته ها و ايده آل هاي پوچيست که از اجتماع بر آنها تحميل شده است ) خطر ديگر يک بعدي شدن وجود آدمي در راستاي خودسازي ست، پيروان او تنها مسئله اي که پيش روي خود مي بينند رسيدن به رهايي از اتوريته هاي حاکم بر ذهنشان است و دغدغه هاي اجتماعي آنها در اين راستا به کل فراموش مي شود، آنها از اجتماع بريده شده (گرچه در تعاليم کريشنا ذکر شده است که بريدن از اجتماع عملي بيهوده است ولي بيتفاوتي نسبت به اجتماع و همنوعان امريست که خواه نا خواه به خوانندگان و پیروان او دست خواهد داد و این جهت کلی است که از مکتب او در ذهن انسان نقش می بندد وعليرغم این که او بریدن از اجتماع را نهی می کند ولی این نهی در خارج از یکپارچگی ايده الوژی اوست) و به خودسازي (يا به قول مصفا درک توهم و دروغ بودن خود) خواهند پرداخت که گرايش به اين راه نيز سبب پرورش سيب زميني هايي مي شود که زحمت کاشت و داشت اش را کريشنامورتی و مصفا کشيده اند و حالا قابل برداشت و استفاده توسط هر استثمارگر و تجاوز گري خواهند بود زيرا آنها دغدغه اجتماعي ندارند و هرگونه تلاشی که از سمت آنها براي نجات خود و هر جماعتي که نسبت به آنها مسئول است (از قبيل ناموس، خانواده و وطن و  بشریت)، از تجاوز و استثمار شدن انجام بگيرد بر گرفته از ايده و اتوريته ايست که بر ذهن آنها حاکم است این در حالیست که غرور آنها طی تعلیمات مصفا و کریشنا از بین رفته است. به دليل همين تاثيرات است که ذن بوديسم جزو مکاتب محبوب و تجويز شده توسط قدرت هاي استثمارگر است.


او با این طرز فکر شرم را با ترس از بدقضاوت شدن و غرور و عزّت نفس را با نشئگی از کبر و امید را با طمع و داشتن انتظار از هستی یکی پنداشته است.

ايراد ديگري که بر نگرش و جهان بيني کريشنامورتي و مصفا می توان گرفت و اين ايراد بيشتر فلسفي است تا ايراد جامعه شناسانه اين است که آنها منکر کمال انساني و قدم برداشتن انسان در راه کمال گشته اند آنها معتقدین به تئوری بازگشت هستند و کمال انسانی را در بازگشت به پاکی کودکی و طبیعت معنی می کنند و خارج از این هر چه هست را بر انسان عرضی و بیگانه با خویشتن او توصیف می کنند. اینگونه برداشت از انسان به نگرش رومانتیک و شاعرانه سحراب از زندگی نزدیک است. مصفا منکر وجود اراده آزاد در انسان است و هرگونه عمل انسان را برگرفته از باورها و ارزشهای تعبیر و تفسیری تحمیل شده از طرف جامعه بر او می داند. در نظر گرفتن چنین اصالتی برای جامعه این سوال را در ذهن ایجاد می کند که اساسا این اجتماع مگر چیزی به غیر از من و شما ایم؟ ارزشهای این اجتماع در جایی غیر از وجود من و شما که متبلور نمی شود! با دانستن این مطلب چگونه می توانیم این باورها و ارزشها را ناشی از خودباختگی جمعی و بیگانه با خویش بپنداریم؟ برخی از روانشناسان معتقدند که حرکات انسان در کودکی بر اساس نیاز ها و غرایز اوست تا این که در دو سالگی نیازی جدید در وجود او شکل می گیرد که سبب می شود تا او بخواهد که دوست داشته شود از این پس است که تمامی پیچیدگی های روحی و روانی او شکل می گیرد و تمام انحرافات از این نقطه آغاز می شود. مصفا از این واقعیت سوء برداشت شخصی خودش را دارد. همانگونه که از مولوی تعبیر های شخصی و دلخواه خودش را دارد. او می گوید تمام گرفتاری انسان از فکر است. زیرا شروع تمام بدبختی و انحرافات انسان از همان سنی است که فکر بر ذهن او استوار می شود. برای کسب این ایده آل ذهنی نیازی به طی طریق یا به قول مصفا بی عملی پیشنهادی او نیست می توانیم از روش هایی که تیپ اجتماعی لش پیش گرفته استفاده کنیم و با مصرف حشیش در طی 5 الی 6 سال تبدیل به موجودی شویم که فکری در سرش ندارد. این روش تضمین شده است و کسانی را می شناسم که با این روش به آنچه از نظر او مطلوب است یعنی بی فکری کامل دست یافته اند.

در تعلیمات او چیزی که بر حق و قابل ستایش است افزایش آگاهیی است که بر نمایشی بودن و اعتباری بودن بسیاری از وجوه زندگی «خود مان» نقش بسته است. نه انقلابی که بر ضد اسطوره ها و ارزشهای اجتماعی براه انداخته است و به ما دیدی از بالا نسبت به کلیه انسان ها می دهد تا همگی شان را به ریشخند بگیریم  و برای ما انسانها که دائما به دنبال چیز های جدید  و کبر آلود هستیم، دیدگاهی خوش آیند است، که اگر چنین شود گرفتار سفسطه های او و لفاظی فلسفی شده ایم. او آنجا که از فشار و زور و اجبار اتوریته ها سخن می گوید تا جایی بر حق است که انسان بر اتوریته های بیرونی و اجتماعی سر تعظیم فرود آورده و از آن رو خود را ناچار به اطاعت می بیند ولی آنجا که ندای وجدان را به اتوریته ی درونی تعبیر می کند انسان را به ناکجا آباد می کشاند. مصفا زمانی که انسان را از مشغولیت های بیهوده اش آگاه می کند و عمق غفلت را به او نشان می دهد برای مخاطبش هشیار کننده است و آنجا که او را صرفا به تعمق و سکوت و بی عملی می خواند و هر فعالیتی را پوچ می پندارد، خودش مشغولیتی پوچ می شود که پیروان مکتبش را گرفتار کرده است زیرا تنها مسئله اساسی انسان رسیدن به آن آگاهی و اصالت نیست. در آخر باید بگویم اغلب اشکال در عملی نیست که بدان مشغولیم، اشکال در این است که صرفا بدان عمل مشغولیم. ما بیشتر در حال الینه شدن و مسخ شدنیم تا منحرف شدن، این امری است که در مواجهه با هر دیدگاهی و مشغول شدن به هر عملی گرفتارش می شویم و این اشکال در این نیست که آن دیدگاه را برای خود برگزیده ایم یا به چنان عملی مشغول گشته ایم؛ اشکال در این است که خود را صرفا در آن دیدگاه و آن عمل محصور کرده ایم. چیزی که بدون هیچ فلسفه بافی برای هر کسی درک می شود این است که در هر انتخابی به آنچه فکر می کنیم درست است، عمل کنیم. ولی ما اغلب در حال فرار از این بدیهی ترین قانون زندگی به ایسم های مختلف هستیم.

منبع: 

http://localinside.persianblog.ir/post/49/

تعداد امتیازات: (3) Article Rating
تعداد مشاهده خبر: (764)
کد خبر: 3703
  • نقدي بر آنچه از کريشنا مورتي و مصفا آموختم

RSS comment feed نظرات ارسال شده

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.

ارسال نظر جدید

نام

ایمیل

تاکنون: 186882             این ماه: 110536         دیروز: 2014         امروز: 99

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت برای تبیان خراسان جنوبی (سال 2018) محفوظ می باشد.