29

داستان کفش وصله دار را شنیده ای؟!

داستان کفش وصله دار را شنیده ای؟!

حضرت علی علیه السلام فرمودند: «سوگند به خدا این کفش بی ارزش برای من دوست داشتنی تر از ریاست و حکومت بر شما می باشد، مگر آن که بتوانم با این حکومت، حقی را زنده کنم و باطلی را نابود نمایم» .


در این مقاله به دو داستان کوتاه از نهج البلاغه اشاره میکنیم:

صلابت امام علی (علیه السلام)

در آغاز بعثت گروهی از سران قریش و سردمداران شرک، به حضور پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ آمدند و گفتند: «ای محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ تو ادعای بزرگی کرده ای که هیچ کدام از پدران و خاندانت هرگز چنین ادعائی نکرده اند، (پیامبری)، ما از تو یک معجزه می خواهیم، اگر آن را انجام دهی، خواهیم دانست که تو پیامبر به حقّ هستی و در ادعای خود صادق می باشی و گرنه بر ما روشن می شود که جادوگر و دروغگو هستی!»

پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ پرسید: خواسته شما (که باید از روی اعجاز انجام شود) چیست؟

گفتند: «این درخت را (اشاره به درخت کهن و تنومندی که در چند قدمی آن ها بود) صدا بزنی که از ریشه بر آمده و جلو آید و پیش رویت بایستد».

پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرمود: خداوند بر همه چیز توانا است، اگر خداوند این خواسته شما را انجام دهد، آیا ایمان می آورید؟

گفتند: آری.

فرمود: بزودی آن چه را خواستید به شما نشان می دهم، ولی می دانم که شما به سوی سعادت باز نمی گردید، و در میان شما کسی قرار دارد که در درون چاه (بدر بعد از جنگ بدر) انداخته خواهد شد، و نیز کسی هست که جنگ احزاب را به راه می اندازد.

آن گاه صدا زد: «ای درخت!، اگر به خدا و روز جزا ایمان داری و می دانی که من پیامبر خدا هستم با ریشه از زمین بیرون بیا و در نزد من آی و به اذن خداوند، پیش رویم بایست.

عبدالله بن عباس می گوید: من نیز از سپاهیان بودم، و به حضور علی ـ علیه السلام ـ آمدم، دیدم مشغول وصله کردن کفش خویش می باشد (آری امیر و رئیس و فرمانده کل قوا خودش، کفش خویش را وصله می کرد). به من فرمود: «این کفش، چقدر قیمت دارد؟». گفتم: «قیمتی ندارد». فرمود: «سوگند به خدا همین کفش بی ارزش برای من دوست داشتنی تر از ریاست و حکومت بر شما می باشد، مگر آن که بتوانم با این حکومت، حقی را زنده کنم و باطلی را نابود نمایم»

امام علی ـ علیه السلام ـ می فرماید: «سوگند به خداوندی که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را به حقّ مبعوث کرد، درخت با ریشه هایش، از زمین کنده شد و جلو آمد و به شدت صدا میکرد، و مانند پرندگان هنگام بال زدن از بهم خوردن شاخه هایش، صدائی بلند شنیده می شد تا این که پیش آمد و در جلو رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ ایستاد، و شاخه هایش همانند بال های پرندگان به هم خورد. بعضی از شاخه هایش را روی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ افکند و من در طرف راست آن حضرت بودم.

سران قریش وقتی این وضع را دیدند، از روی تکبر و غرور گفتند: به درخت فرمان بده، نصفش به جلو آید و نصف دیگرش در جای خود، باقی بماند، آن درخت با وضعی عجیب و صدائی بلند آن چنان نزدیک شد که نزدیک بود به آن حضرت بپیچد.

سران شرک باز از روی کبر و غرور گفتند: دستور بده که این نصف درخت، به جای خود باز گردد و به نصف دیگر بپیوندد! پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ همین دستور را فرمود و درخت به صورت اوّل در آمد.

علی ـ علیه السلام ـ می فرماید: من گفتم: لا اله الاّ الله، ای پیامبر! من نخستین کسی هستم که به پیامبری تو ایمان دارم، و نخستین فردی هستم که اقرار می کنم این درخت به فرمان خدا، برای تصدیق نبوت و بزرگداشت دعوتت، آن چه را خواستی، انجام داد.

اما سران شرک و قریش (عنود) همه گفتند: «محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ ساحر و دروغگو است، که سحری عجیب دارد و در سحر خود دارای مهارت عظیم است» گفتند: «آیا پیامبر بودن محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را جز امثال این (اشاره به من) تصدیق می کند؟!».

اما من از کسانی هستم که از سرزنش سرزنشگران نمی هراسند، سیمایشان سیمای صدیقین است، و گفتارشان گفتار نیکان می باشد، زنده دار شب و روشنی بخش روزند. رهرو خط قرآن و احیا کننده سنت های خدا و رسولش می باشند. از تکبر و غرور و فساد و خیانت دور می باشند. دل هایشان در بهشت و پیکرهایشان در انجام مسئولیت و وظیفه الهی است. (قسمت آخر خطبه قاصعه (خطبه 192 نهج البلاغه)

این بود قضیه دلاور مرد تاریخ، امیر سخن و بیان، ایمان و صلابت، یعنی علی ـ علیه السلام ـ آن که چهره ای به طراوت گل و شمشیری به صلابت پولاد آسیب ناپذیر، و قلبی به پاکی آب زلال داشت، و در راه عقیده راستین، چون کوهی استوار و پا برجا بود.

امام علی ـ علیه السلام ـ می فرماید: «سوگند به خداوندی که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را به حقّ مبعوث کرد، درخت با ریشه هایش، از زمین کنده شد و جلو آمد و به شدت صدا میکرد، و مانند پرندگان هنگام بال زدن از بهم خوردن شاخه هایش، صدائی بلند شنیده می شد تا این که پیش آمد و در جلو رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ ایستاد، و شاخه هایش همانند بال های پرندگان به هم خورد. بعضی از شاخه هایش را روی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ افکند و من در طرف راست آن حضرت بودم

کفش وصله دار

سپاهیان امام علی ـ علیه السلام ـ از کوفه بیرون آمده بودند، و برای سرکوبی آتش افروزان جنگ، به سوی بصره حرکت می کردند، سپاهیان به محل «ذی قار» نزدیک بصره رسیدند.

در آن جا برای رفع خستگی و آماده سازی خود، توقف کردند. عبدالله بن عباس می گوید: من نیز از سپاهیان بودم، و به حضور علی ـ علیه السلام ـ آمدم، دیدم مشغول وصله کردن کفش خویش می باشد(آری امیر و رئیس و فرمانده کل قوا خودش، کفش خویش را وصله می کرد). به من فرمود: «این کفش، چقدر قیمت دارد؟» گفتم: «قیمتی ندارد». فرمود: «سوگند به خدا همین کفش بی ارزش برای من دوست داشتنی تر از ریاست و حکومت بر شما می باشد، مگر آن که بتوانم با این حکومت، حقی را زنده کنم و باطلی را نابود نمایم» (نظیر این مطلب در ذیل خطبه 104 نهج البلاغه نقل شده، با این تفاوت که این گفتگو بین علی ـ علیه السلام ـ و ابن عباس در «ربذه» واقع شد. (منهاج البراعه، ج7، ص213) سپس برخاست و برای مردم سخنرانی کرد، در این سخنرانی از جمله فرمود: سوگند به خدا، من در عصر پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به دنبال لشکر اسلام بودم و آنها را به پیشروی حرکت می دادم، تا باطل به کلی عقب نشست و حق آشکار شد، و در این راه هرگز اظهار ضعف نکردم، و نترسیدم، اکنون نیز همین هدف را تعقیب می کنم». (خطبه 33 نهج البلاغه)


منابع:

محمد محمدی اشتهاردی - داستان های نهج البلاغه

سایت اندیشه قم

پایگاه تخصصی نهج البلاغه

خطبه 33 و 192 نهج البلاغه

منهاج البراعه، ج7

تعداد امتیازات: (0) Article Rating
تعداد مشاهده خبر: (948)
کد خبر: 4318
  • داستان کفش وصله دار را شنیده ای؟!

RSS comment feed نظرات ارسال شده

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.

ارسال نظر جدید

نام

ایمیل

اين ماه: 480574                              ديروز: 28333                              امروز: 5478

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت برای تبیان خراسان جنوبی (سال 2018) محفوظ می باشد.