قصه و حکایت

06
لالایی عاشورا
چکیده: نزدیك غروب بود. دیگر صدای فریاد تیر و شمشیر نمی آمد. تنها صدای ناله های كودكی سه ساله بود از پشت سنگریزه ها، صدای دوان دوان قدم زدن سجاد به سوی قتله گاه و گریه های جانگداز زینب كه فضا را پر كرده بود و دیوار شیشه ای سكوت را می شكست. اوضاع بسیار آشفته بود. زنان گریه می كردند و اسب امام در میان جمعیت زنان جان می داد و بچه ها با صدای سوزناك پدر خود ... ادامه »
29
گرگی که نگین انگشترش گم شد
چکیده: آقا گرگه از جلوی خانه خانم بزی رد می شد. چشمش به یک عالمه کفش افتاد که جلوی در خانه خانم بزی بود.  آقا گرگه نفس عمیقی کشید، آب دهانش را قورت داد و گفت: چه خبره! حتما شنگول می خواهد عروسی کند که این قدر مهمان آمده. آقا گرگه پشت در گوش داد. صدای شادی و بزن و بکوب می آمد. آرزو کرد کاش می توانست با خوردن یکی از بزغاله ها شکمی از عزا در آورد. &n... ادامه »
10
کابوس گربه
چکیده: وقتی یه گربه پرو پرو بهت نگاه کنه و به احترامت یه ذره هم از جاش عقب تر نره، باید چکار کرد؟ مخصوصا وقتی که بابات مجبورت کرده بری نونوایی نون بگیری و الان بی اعصابی! حالا تو این شرایط،  یه گربه پیدا می شه زل می زنه تو چشات و هیچ عین خیالش نیس که تو آدمی و اون گربه ، و الان باید بترسه و در بره.  حالا همه ی اینها رو در نظر بگیر به علاوه ی این... ادامه »
24
تولد لاک پشت ها
چکیده: سارا خیلی خوشحال و هیجان زده بود. آن ها روزهای زیادی منتظر بودند تا بچه لاک پشت های کنار ساحل از تخم بیرون بیایند و بالاخره آن شب وقتش بود و پدر سارا قصد داشت او را برای دیدن بچه لاک پشت ها به ساحل ببرد. به خاطر همین سارا و پدرش آن شب خیلی زود از خواب بیدار شدند. هوا هنوز تاریک بود آن ها چراغ قوه شان را برداشتند و با احتیاط به سمت ساحل حرکت کردند. ... ادامه »
06
سه پروانه‌ی کوچولو
چکیده: سه پروانه به رنگ های سفید و قرمز و زرد در باغی زندگی می کردند. آن ها با هم برادر بودند و همدیگر را بسیار دوست داشتند. آن ها هر روز با روشن شدن هوا به باغ می رفتند و در میان گل های باغ بازی می کردند و می رقصیدند. این سه برادر هیچ وقت خسته نمی شدند چون شاد و سرحال بودند. یک روز باران شدیدی گرفت و بال های آن ها را خیس کرد. آن ها سریع به سمت خانه شان ... ادامه »
06
یه تیکه پنیر واقعی ...
چکیده: موشه، خواب بود و داشت خواب پنیر می دید و تو خواب حسابی کیف می کرد. اما ناگهان از خواب بیدار شد و فهمید که بوی پنیر واقعی تمام لونه شو پر کرده. با ذوق و اشتیاق به سمت بوی پنیر رفت. او اشتباه نمی کرد. یه تیکه پنیر خوش مزه نزدیک خونه اش قرار داشت. اما متاسفانه این پنیر درست وسط یه تله موش قرار داشت. موشه با دیدن این صحنه دلش سوخت. با اینکه خیلی گرسن... ادامه »
05
حساسیت زنبوری
چکیده: زنبوری مریض شده بود و هی عطسه می کرد و می گفت: زیچّی...زیچّی ...  فکر می کرد سرما خورده به خاطر همین شروع کرد به خوردن عسل سرماخوردگی و عسل ضد سرفه... اما حالش بهتر نمی شد و هی بیشتر عطسه می کرد ... زیچّی .... زیچّی ... عطسه هاش بهتر نشد که هیچی، سرفه هم بهش اضافه شد. با هر سرفه صدا می کرد زوه زوه  ... زوه زوه... کم کم عطسه و سرفه اش... ادامه »
04
دزدان دریایی
چکیده: هوا بسیار گرم بود خورشید بالای سر ما قرار گرفته بود صدای مرغان دریایی همه ی فضا را پر کرده بود من درکابین پایین کشتی در حال کشیدن آب از بشکه بودم و سخت فکرم مشغول ناخدا نادر که الان چه بلایی به سرش می آید. تکان های کشتی زیاد شده بود، ولی من توجهی نمی کردم. در همین فکربودم که صدای وحشتناکی به گوشم رسید، با عجله به بالا رفتم از چیزی که می ترسیدم سرم ... ادامه »
23
پاداش مرد آهنگر
چکیده: کوره ی آهنگر به شدت داغ و سوازن بود. شعله های آتش زبانه می کشید و حرارت آن هر چیزی را ذوب می کرد. آهنگر تکه آهنی را برداشت تا در کوره ی داغ بگذارد. آهن ترسید و خودش را کنار کشید. آهنگر اختیار را به خودش سپرد و گفت می توانم تو را گوشه ای از انبار رها کنم اما اگر قبول کنی در این آتش بارها و بارها بسوزی و سپس ضربه های چکش و پتک را تحمل کنی می توانم ... ادامه »
14
چراغ کرم خاکی
چکیده: کرم خاکی یک سال تلاش کرد تا یک خانه ی خیلی زیبا برای خودش درست کرد. خانه ی کرم خاکی همه چیز داشت. مبل کرمی، تختخواب کرمی، میز و صندلی و ... ،اما یک چیز مهم نداشت. خانه ی او تاریک بود و چراغ نداشت . کرم خاکی می دانست که چون خانه اش زیر خاک است نمی تواند برای خانه اش چراغ درست کند. هر چراغی که به خانه اش می برد خیلی زود خاموش می شد. این مشکل، ک... ادامه »
14
دکتر کفش
چکیده: نصفِ شب، پشت در، توى جا كفشى پُر از سر و صدا بود. هر كس چیزى مى گفت. باید آن را پانسمان كنیم! وسایل پانسمان نداریم!  كفش كتانى گفت:«به جاى حرف زدن یك كارى بكنید، دیگر طاقت ندارم، از درد دارم مى میرم » . كفش بابا در حالى كه بى خواب شده بود، گفت :«خوب تقصیر خودت بود كه مواظب نبودى ». كفش كتانى آهى كشید و گفت :من موا... ادامه »
14
دوچرخه‌ی افسرده
چکیده: دوچرخه ی جوان از کنار جاده سرحال و با حوصله می رفت. از عقب یه موتور پرسرعت بهش نزدیک شد و با یه بوق نخراشیده و صدای کلفت گفت : بکش کنار بچه. مگه نمی بینی بزرگتر ها می خوان رد بشن! دوچرخه ی جوان که دلش خیلی از غرور و بداخلاقی موتور ها پر بود، بغض کرد و به سمت خونه برگشت .  با ناراحتی و اخم، وارد پارکینگ شد و با عصبانیت گفت من دیگه از خونه... ادامه »
14
گریه‌های بچه تمساح
چکیده: بچه تمساح و بچه میمون باهم مشغول تاب بازی بودند. اول نوبت بچه تمساح بود . بچه میمون با حوصله و مهربانی تا عدد پنجاه شمرد و هولش داد. بعد نوبت بچه میمون بود. اما بچه تمساح هنوز دلش می خواست تاب بخوره. بچه میمون گفت: دیگه هولت نمی دم باید بیایی پایین حالا نوبت منه. بچه تمساح با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن. بزرگتر ها جمع شدن تا ببینند چه اتفاقی... ادامه »
14
مورچه‌ها بازنشسته نمی‌شوند
چکیده: توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای از مورچه ها مشغول کشاورزی بودند. کوشا یکی از مورچه های کشاورز بود. او همراه بقیه ی مورچه ها، برگ های گیاهان  را می چید تا از آنها برای پرورش قارچ استفاده کنند. کوشا با آرواره های قوی و دندان های تیزش، برگ ها را خیلی راحت می چید و از ساقه جدا می کرد و دوستانش  هم آن برگ ها را ... ادامه »
14
بچه هزار پا و عروسی
چکیده: روزی بچه هزارپا می خواست با مامانش برود عروسی. عمه اش تازگی برای او چهارصد جفت کفش کتانی نو و قشنگ از سفر سوقاتی آورده بود. بچه هزارپا که خیلی خوشحال بود ، آن قدر نشست و با این کفش های کتانی تازه اش بازی کرد ، تا آفتاب غروب کرد. هر چی هم مامانش حرص خورد و جوش زد ، فایده ای نداشت که نداشت……. خلاصه ، اول شب بود که شروع کرد به پوشیدن... ادامه »
14
دختر موطلایی و خانه ی خرس ها
چکیده: یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در جنگلی بزرگ سه خرس در خانه ای زیبا و بزرگ زندگی می کردند. یکی از این خرس ها خیلی بزرگ بود و خرس پدر نام داشت و دیگری متوسط بود و خرس مادر و آخری خیلی کوچک و خرس بچه نام داشت. یک روز صبح، آن ها برای صبحانه فرنی داشتند. فرنی آن قدر داغ بود که آن ها نمی توانستند آن را بخورند. پس تصمیم گرفتند کمی در ج... ادامه »
14
سفر پر ماجرای خرس كوچولو
چکیده: تابستان به پایان رسیده بود. خرس كوچولو و پسر مهربان روزهای خوبی را در جنگل با هم گذرانده بودند. خرس كوچولو، پسر مهربان را بهترین دوست خودش می دانست و آرزو داشت آن دو همیشه كنار هم باشند. یك روز صبح خرس كوچولو با صدای عجیبی از خواب بیدار شد. در را باز كرد و با تعجب كوزه عسلی را به همراه یك نامه، جلو در خانه اش دید. خرس كوچولو كمی چشمان خواب آلودش ر... ادامه »
14
وقتی پرنده شدم...
چکیده: جینو پسر بچه ای بود که عاشق پرنده ها بود و پرنده های زیادی پیش خودش نگهداری می کرد. اما فقط زندگی با پرنده ها او را راضی نمی کرد او آرزو داشت خودش یک پرنده باشد. جینو آنقدر به این آرزو فکر کرد تا بالاخره به آرزویش رسید.  جینو با تعجب دید که یک پرنده شده است. پرنده ای با دو بال قشنگ و پرهای رنگارنگ و زیبا. جینو پرهایش را باز کرد و به... ادامه »
14
سرگذشت یک دانه برف
چکیده: یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم . دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند . روی بند رخت، روی درخت ها، سر دیوار ها، روی همه چیز . دانه ی بزرگی طرف پنجره می آمد . دستم را از دریچه بیرون بردم و زیر دانه ی برف گرفتم . دانه آرام کف دستم نشست. چقدر سفید و تمیز بود! چه شکل و بریدگی زیبا و منظمی داشت! زیر لب به خ... ادامه »
14
خاطرات یک جوجه
چکیده: شتبه دور اتاق راه می رفتم بابای خانه من را ندید نزدیک بود پای گنده اش را روی سرم بگذارد زود فرار کردم توی جعبه قایم شدم وای وای.   یکشنبه امروز مرا به حیاط آوردندد از توی باغچه چند تا کرم پیدا کردم و خوردم خیلی خوش مزه بود به به.   دوشنبه صبح یک گنجشک نشست پشت پنجره من را دید و پرسید چند تا جوجه داری ؟گفتم من خودم هنوز جوجه هستم به... ادامه »
صفحه 1 از 2اولين   قبلي   [1]  2  بعدي   آخرين   
اين ماه: 139477                              ديروز: 4993                              امروز: 4772

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت برای تبیان خراسان جنوبی (سال 2018) محفوظ می باشد.