مطالب موجود برای 'حکایت'

10
کابوس گربه
چکیده: وقتی یه گربه پرو پرو بهت نگاه کنه و به احترامت یه ذره هم از جاش عقب تر نره، باید چکار کرد؟ مخصوصا وقتی که بابات مجبورت کرده بری نونوایی نون بگیری و الان بی اعصابی! حالا تو این شرایط،  یه گربه پیدا می شه زل می زنه تو چشات و هیچ عین خیالش نیس که تو آدمی و اون گربه ، و الان باید بترسه و در بره.  حالا همه ی اینها رو در نظر بگیر به علاوه ی این... ادامه »
14
چراغ کرم خاکی
چکیده: کرم خاکی یک سال تلاش کرد تا یک خانه ی خیلی زیبا برای خودش درست کرد. خانه ی کرم خاکی همه چیز داشت. مبل کرمی، تختخواب کرمی، میز و صندلی و ... ،اما یک چیز مهم نداشت. خانه ی او تاریک بود و چراغ نداشت . کرم خاکی می دانست که چون خانه اش زیر خاک است نمی تواند برای خانه اش چراغ درست کند. هر چراغی که به خانه اش می برد خیلی زود خاموش می شد. این مشکل، ک... ادامه »
14
دکتر کفش
چکیده: نصفِ شب، پشت در، توى جا كفشى پُر از سر و صدا بود. هر كس چیزى مى گفت. باید آن را پانسمان كنیم! وسایل پانسمان نداریم!  كفش كتانى گفت:«به جاى حرف زدن یك كارى بكنید، دیگر طاقت ندارم، از درد دارم مى میرم » . كفش بابا در حالى كه بى خواب شده بود، گفت :«خوب تقصیر خودت بود كه مواظب نبودى ». كفش كتانى آهى كشید و گفت :من موا... ادامه »
14
دوچرخه‌ی افسرده
چکیده: دوچرخه ی جوان از کنار جاده سرحال و با حوصله می رفت. از عقب یه موتور پرسرعت بهش نزدیک شد و با یه بوق نخراشیده و صدای کلفت گفت : بکش کنار بچه. مگه نمی بینی بزرگتر ها می خوان رد بشن! دوچرخه ی جوان که دلش خیلی از غرور و بداخلاقی موتور ها پر بود، بغض کرد و به سمت خونه برگشت .  با ناراحتی و اخم، وارد پارکینگ شد و با عصبانیت گفت من دیگه از خونه... ادامه »
14
گریه‌های بچه تمساح
چکیده: بچه تمساح و بچه میمون باهم مشغول تاب بازی بودند. اول نوبت بچه تمساح بود . بچه میمون با حوصله و مهربانی تا عدد پنجاه شمرد و هولش داد. بعد نوبت بچه میمون بود. اما بچه تمساح هنوز دلش می خواست تاب بخوره. بچه میمون گفت: دیگه هولت نمی دم باید بیایی پایین حالا نوبت منه. بچه تمساح با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن. بزرگتر ها جمع شدن تا ببینند چه اتفاقی... ادامه »
14
مورچه‌ها بازنشسته نمی‌شوند
چکیده: توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای از مورچه ها مشغول کشاورزی بودند. کوشا یکی از مورچه های کشاورز بود. او همراه بقیه ی مورچه ها، برگ های گیاهان  را می چید تا از آنها برای پرورش قارچ استفاده کنند. کوشا با آرواره های قوی و دندان های تیزش، برگ ها را خیلی راحت می چید و از ساقه جدا می کرد و دوستانش  هم آن برگ ها را ... ادامه »
14
بچه هزار پا و عروسی
چکیده: روزی بچه هزارپا می خواست با مامانش برود عروسی. عمه اش تازگی برای او چهارصد جفت کفش کتانی نو و قشنگ از سفر سوقاتی آورده بود. بچه هزارپا که خیلی خوشحال بود ، آن قدر نشست و با این کفش های کتانی تازه اش بازی کرد ، تا آفتاب غروب کرد. هر چی هم مامانش حرص خورد و جوش زد ، فایده ای نداشت که نداشت……. خلاصه ، اول شب بود که شروع کرد به پوشیدن... ادامه »
14
دختر موطلایی و خانه ی خرس ها
چکیده: یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در جنگلی بزرگ سه خرس در خانه ای زیبا و بزرگ زندگی می کردند. یکی از این خرس ها خیلی بزرگ بود و خرس پدر نام داشت و دیگری متوسط بود و خرس مادر و آخری خیلی کوچک و خرس بچه نام داشت. یک روز صبح، آن ها برای صبحانه فرنی داشتند. فرنی آن قدر داغ بود که آن ها نمی توانستند آن را بخورند. پس تصمیم گرفتند کمی در ج... ادامه »
14
سفر پر ماجرای خرس كوچولو
چکیده: تابستان به پایان رسیده بود. خرس كوچولو و پسر مهربان روزهای خوبی را در جنگل با هم گذرانده بودند. خرس كوچولو، پسر مهربان را بهترین دوست خودش می دانست و آرزو داشت آن دو همیشه كنار هم باشند. یك روز صبح خرس كوچولو با صدای عجیبی از خواب بیدار شد. در را باز كرد و با تعجب كوزه عسلی را به همراه یك نامه، جلو در خانه اش دید. خرس كوچولو كمی چشمان خواب آلودش ر... ادامه »
14
وقتی پرنده شدم...
چکیده: جینو پسر بچه ای بود که عاشق پرنده ها بود و پرنده های زیادی پیش خودش نگهداری می کرد. اما فقط زندگی با پرنده ها او را راضی نمی کرد او آرزو داشت خودش یک پرنده باشد. جینو آنقدر به این آرزو فکر کرد تا بالاخره به آرزویش رسید.  جینو با تعجب دید که یک پرنده شده است. پرنده ای با دو بال قشنگ و پرهای رنگارنگ و زیبا. جینو پرهایش را باز کرد و به... ادامه »
14
سرگذشت یک دانه برف
چکیده: یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم . دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند . روی بند رخت، روی درخت ها، سر دیوار ها، روی همه چیز . دانه ی بزرگی طرف پنجره می آمد . دستم را از دریچه بیرون بردم و زیر دانه ی برف گرفتم . دانه آرام کف دستم نشست. چقدر سفید و تمیز بود! چه شکل و بریدگی زیبا و منظمی داشت! زیر لب به خ... ادامه »
14
خاطرات یک جوجه
چکیده: شتبه دور اتاق راه می رفتم بابای خانه من را ندید نزدیک بود پای گنده اش را روی سرم بگذارد زود فرار کردم توی جعبه قایم شدم وای وای.   یکشنبه امروز مرا به حیاط آوردندد از توی باغچه چند تا کرم پیدا کردم و خوردم خیلی خوش مزه بود به به.   دوشنبه صبح یک گنجشک نشست پشت پنجره من را دید و پرسید چند تا جوجه داری ؟گفتم من خودم هنوز جوجه هستم به... ادامه »
14
درخت اسرارآمیز
چکیده: پدر به پسر گفت: امروز خیلی کار کردیم بهتر است کمی استراحت کنیم و بعد به خانه برگردیم. پسر کلاس پنجم بود و با پدر و مادرش در یک روستای کوچک زندگی می کرد. پدرش هیزم شکن بود او همیشه به جنگل می رفت و چوب ها را با تبرش تکه تکه می کرد و بعد به بازار می برد و می فروخت. روزهای تعطیل همیشه  پسر با پدرش به جنگل می رفت تا به او در کارها کمک کند. یک روز... ادامه »
14
خفاش‌های حیله‌گر
چکیده: سال ها قبل، حیوان ها پادشاهی نداشتند برای همین حیوان ها می گفتند: شیر باید پادشاه جنگل شود. و پرندگان می گفتند: باز پرنده باید پادشاه شود. حیوانات جنگل و پرندگان با هم بحث و دعوا کردند اما به نتیجه ای نرسیدند. خفاش های که حیله گر و مکار بودند پیش حیوان ها رفتند و گفتند: از اونجایی که ما خودمون هم حیوون هستیم دوست داریم شیر شجاع سلطان جنگل بشه. مطم... ادامه »
05
مهربون ترین دایناسور!
چکیده: در یک سرزمین سرسبز بزرگ، دایناسورهای زیادی زندگی می کردند که اصلا خوش اخلاق نبودند. اونها سر هر چیزی با هم جنگ می کردند. گاهی با هم می جنگیدند تا معلوم بشه کی از همه قویتره. گاهی با هم می جنگیدند تا معلوم بشه کی از همه بزرگتره. گاهی با هم می جنگیدند تا معلوم بشه کی از همه عاقلتره. حتی گاهی با هم می جنگیدند تا معلوم بشه کی خوشگلتره.  ... ادامه »
اين ماه: 81249                              ديروز: 2372                              امروز: 162

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت برای تبیان خراسان جنوبی (سال 2019) محفوظ می باشد.